خرید بک لینک

سلام

امروز عروسی دعوت بودیم

البته از روز پنجشنبه تا امروز صبح خونه خاله بودیم

صبح الل طلوع ساعت ۷ بیدار شدیم تا اومدیم خونه

با خاله کوچیکه بماند که یه کم خواهرم باهاش درگیر شد

خدای مشکل داره خاله م خدانکنه یه تارفش بکنی مثل کنه می چسبه با اون شوهرش

ما که عروسی دعوت بودیم

فقط خدا خدا می کردیم که نیایندیدیم نه بابا شوهرش اینقدر رودراه که می خواد بیاد

اومدن خونمون

دادشم تارف می کرد که بیاین

اونام خودشونو تحویل گرفتن می خواستن بیاین

منم داشتم هرس می خوردم

مامانو اوردم تو اتاق بهش گفتم اگه بیاد منم نمیایم مامان گفت خوب برن کجا گفتم به من ربط نداره برن خونه بقیه

می خواستم برم حمام به داداشم اس دادم گفتم اگه اینا بیاین ما نمیایم

رفتم حمام برگشتم رفتم موهامو سشوار کشیدم

راستشو بخواین گوز محلش کردم تا برن

با بدبختی رفتن

رفتیم عروسی

جاتون خالی

اخر عروسی داماد ناراحت شد که چرا مردم نمی رقصن

مردم رفتن وسط

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 28 / 8 / 1391 ساعت: 17:10

صفحه بندی