خرید بک لینک

زاری نکن دلکم

پیر میشوی ها!

مگر نمی بینی زمین

_این دل کوچک کهکشلن_

چروک زاری مردگان است؟

ازین مریدک خود بشنو

که بی هوده اش کرانتا به کران

به جست و جوی خردکحقیقتی و

اندکک شرر عشقیسرگردانید:

که زاری برای از کفداده ها و

به کف نیامده ها

پوکت میکند

بعد چروکت میکند ها!

اسمش میرزا اقا است.میرزا اقا عسگری. خودش میگوید مانی.یعنی تخلص اش است. عکس اش هم هست.هاشور خوردهاما هنوز معلوم است.خیلی موقر و جدی نشسته و پشت سرش هم یک کتابخانه است.حتما بهشگفته اند سرش را کمی به طرف جلو مایل کند و از بالای چشم ها پشت عینک دایره ایبزرگ به دوربین نگاه کند. من نگفته ام.بهش گفته اند این جوری عکس اش تاثیرگذار تر میشود. نگاهش همان حالتی است که مدت هامیشناختم اما نمیتوانستم به کلمه بگویم . جمله اش را وقتی دیدم ،انگار خودم گفتهبودم.سال ها بود که میدانستم اما پیدایش نمیکردم. من گفته بودمش چند سال پیش ،وخیلی وقت پیش تر از من کسی دیگر.ولی یکی دیگر ان را پیدا کرد. نوشته بود : در لحظهای از زندگی اش این را دیده بود که اندوه چیست و شبیه چیست و پس از ان هر خبر بد وهر فاجعه ای به نظرش بدلی یا بی اهمیت یا دور می امده* ).مثل دنیای مثل افلاطون.اگر فلسفی اش را بگویی همان میشود دیگر. انگار تنهایی را دیده بود.حتما دیده بودکه سروده: گویی خدا سرشت و سرنوشت خویش را افریده در من ،در ما. من هم دیده امیکبار دیدم و بعدش دیگر هیچ.

پ.ن: ستاره در شنگزینه اشعار 1369_1373 از مانی.

پ.ن* همشهری داستان

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 28 / 8 / 1391 ساعت: 17:14

صفحه بندی