خرید بک لینک
من چیزی را حس کردم ...

مثل هیجان های تازه و پوچ ، مثل حس نحس خوشبختی...

و من تازه می فهمم چرا هیچ چیز معنی نمی دهد...

چون همه چیز به طرز احمقانه ای ساده است..

همه چیز رو به زوال است... و هیچ لحظه ای... هیچ حسی... و هیچکسی جاودانه نیست...

و همه... محکومند...

اینکه من نمی توانم ساده بخندم...

اینکه من لذت های انسانی را نمی فهمم...

اینکه هیچ چیز معنی رسیدن نمی دهد...

شاید دلیلش این است که ديگر من هیچ چیز را به این سادگی نمی خواهم...

چون همين سادگي هاست كه همه چيز را سخت مي كند...

چيزي كه مرا ناتوان كرده... باور عشق است ، آن هم به همين سادگي...

من عشق را زود باور مي كنم... و ساده عاشق مي شوم..

و دليلم اين است كه هر انساني مي تواند معشوق كسي باشد

اما مشکل اینجاست که آدم ها زیادند و انسانیت ها کم...

اینجا روی زمین... چهره ی هیچکس آشنا نیست...

اینجا مثل خستگی خواب آلودست ، اینجا بوی خانه نمی دهد..

من نمی توانم بیش از این زندگی را تحمل کنم...

چشم هایم راز چهره ها را نمی فهمند....

من ، اتاق و دنیای آن سوی دیوار ها...

من ، سکوت و نگاه های سنگین نا آشنا...

و من از آدم بودنم حس سر خوردگی می کنم....

بیشتر وقت ها دلم برای قلبم می گیرد...

وقتی که تپش های بی امانش را حس می کنم.

این همه تلاش و تکاپو برای نگه داشتن یک ذهن مرده با افکار بی مصرف

من حرف تازه ای برای گفتن ندارم... و این احساس های تو خالی منزجر کننده است...

من چشم هایم را می بندم روی گذر زمان

و روز ها و شب ها برای ساعت زیستی درون من دروغ هایی بی معنیست...



کسی قرار نیست بیاید... من هم دارم میروم...

اینجا جز سکوت گوشخراش من و زمزمه ی وهم آلود رفتگان چیزی جا نمانده است...

اینجا هر چیزی جای خالی نبودن کسیسیت...

و من تنها... تنها... و تنها تر از همه چیز جا مانده ام....

و باور کن این یک پایان تکراریست...

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 11 / 7 / 1391 ساعت: 0:29

صفحه بندی