خرید بک لینک
شب که می شود

من در خواب گذری به دوزخ می زنم...

کابوس های من به رنگ عذاب های زندگیست...

و آتش و رنج و درد... و فریاد های من...

و در کابوس تنها چیزی که درد هایم را آرام می کند ;

شعر گفتن است...

مثل اینکه با شکنجه از من حرف بکشند...

من در کابوس شعر می گویم...

من در خواب مثل بیداری عذاب می کشم....

و من در بیداری... در برزخِ بودنم...

به زندگی گذری می زنم....

و زندگی مثل ترس های همیشگیست

و تنها چیزی که آرامم می کند...

شعر هائیست که در دوزخ گفته ام...

***

من... خسته ام... مثل همیشه ی بودنم...

اما چیزی درون من هست

که به وسعت همه ی تازگی های باران

طراوت دارد...

من دلگیرم... از تو ، از همه ی آدمها....

اما در قلب من حسی هست

که به اندازه آغوش خدا

آرامش دارد...

من شکسته ام... بارها.. صد بارها...

اما در استخوان های من چیزی هست

که به اندازه ی همه ی کوه ها

استقامت دارد...

من به همان اندازه که مستعد مردنم... به همان اندازه که زخم خورده ام...

تشنه ی زندگیم... به همان اندازه سرشار از عشقم...

در چشمهای من که زل بزنی... دستهایم را که بگیری....

می توانی تمام خوشی ها و غصه های دنیا را با هم احساس کنی...

ـــــــــــ

دریا ، - صبور و سنگین –

می خواند و می نوشت :

« .... من خواب نیستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نیستم !

روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛

روشن شود که آتشم و آب نیستم ! » *

از فریدون مشیری - با صدای حامد نیک پی

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 11 / 7 / 1391 ساعت: 0:29

صفحه بندی