خرید بک لینک
آن کودک حرام که عشق ما زایید دروغ بود

وانگه که میل به قد کشیدن میکرد

از شاخهایش خیانت های شیرینی به بار آورد

و من اما چون شیخی که در اول راه

با ریشه و تیغ و ریش خود در جنگ است

سایه ی عشق بی وزنم را با تیر زدم

پس از این قصه مرا آب بخوان ,خاک بدان

روی خاک میخوابی آب را مینوشی

و به غفلت به فراموشی من میکوشی

آه امان تو مرا به دو نیم کردی و دو قلب

قلب روح را نفسی نیست ولی قلب تنم

به زمین سینه ام میکوبد

که مرا آزاد کن قفسم اینجا نیست

آن کودک اسقاطی معصوم

که عشق من حاصل کرداعتماد بود

ورقدر دست و پایش را بریدند

مرا بیش به گود نفیر و نفرت برد

پس از این جرم مرا آینه کن

و نمیگویم چرا...


برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 11 / 7 / 1391 ساعت: 0:30

صفحه بندی