خرید بک لینک

عاقلانهازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی .

اگر مثلگاو گنده باشی،میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند، اگر مثل اسب دوندهباشی،سوارت می شوند…. فقط از فهمیدن تو می ترسند

آن روزکه همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش

کویر!کویر نه تنها نیستان من و ماست که نیستان ملت ماست و روح و اندیشه و عرفان و ادب وبینش و زندگی و سرشت و سرگذشت و سرنوشت ما همه است


روحی که هم معنی دوست داشتن را می فهمد و هم زیباییاشک را ،هم می جنگد و هم می داندکه سر بر زانوی مهربان او نهادن ودر زیر دستهاینوازشگرش -کهدو مسیح خاموش اند- لذت تسلیم رام بودن ، از شکوه آدمی نمی کاهد!

تصویرهمه از یک زندگى مطلوب و یک دنیاى ایده آل بیشک یکى نیست. اما با اینهمه مقولات ومفاهیم معینى در طول تاریخ چند هزار ساله جامعه بشرى دائما بعنوان شاخص هاى سعادتانسان و تعالى جامعه به طرق مختلف برجسته و تکرار شده اند، تا حدى که دیگر بعنوانمفاهیمى مقدس در فرهنگ سیاسى توده مردم در سراسر جهان جاى گرفته اند. آزادى،برابرى، عدالت و رفاه در صدر این شاخص ها قرار دارند.تمام مبارزات طبقاتی در تاریخبشری بر همین مبنا بوده و هست…

چوکس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم

منرقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق وعلاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.

وهر روز او متولد میشود؛
عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد…
و قرن هاست که او؛
عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و
شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر بادرفته اش را می بیند
ودر قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانیبرای رفتن
و درد های منقطع قلب مرد;سینه ای را به یاد می اوردکه تهی از دل بوده
و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده میکند…
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در
قلب مالامال از درد…! و این, رنج است

هرلحظه حرفی در ما زاده می شود
هر لحظه دردی سر بر می دارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجورما جوش می کند
این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش اش چه اندازهاست؟

دکترشریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای منمظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکهسیگار می کشید و سوم – که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !…چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاسرا دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 15 / 8 / 1391 ساعت: 18:37

صفحه بندی