داشتم بدو بدو از پله ها پایین می رفتم که تو پاگرد پله دیدم"عاطفه خانوووم" دختر همسایه داره زور میزنه چمدون گنده رو ببره پایین. گــفتم: کمک می خوای؟ گفت: ممنون! چمدونو بلند کردم 70 کیلو بود! کم نیاوردم و مثل قاطر 4طبقه رو دویدم تا پایین. به پارکینگ که رسیدم دیدم یارو هنوز بالای پله ها واستاده و از لای نرده ها داره بهت زده نیگام میکنه. گفتم می خووووای ببرم بیرون؟! گفت: راستش داشتم می بردم بالا!!! گفتم :اصــن به من چه عاطفه خانوووم خوودت بیا ببر یه همچین پســر فداکاریم واسه همسایه هامون :)