خرید بک لینک

در این مواقع واقعا باید بگویم که مخم دارد .... مردم، خسته و کثیف و پر آلایش شده اند؛ مثل ناسزا، مثل فحش. البته شاید از اول هم همین طور بوده اند و الآن هم مثل همیشه دارند سر می کنند یا شاید هم مردم زمانه ی من اند که این جوری شده اند. چه فرقی می کند؟ انگار که فصل جفت گیری از را رسیده، دخترها خودشان را بیرون پاشیده اند و پسرها هم مثل مادیان، سر از پا نمی شناسند. همه می خواهند سر بکشند. تشنه و علیل، زندگی شان حالم را بهم می زند. تهران عجب فصلی میشود پاییزها. آن طرف دولت روی اعصاب همه، در این اقتصاد بیمار، ساده لوحانه یا شاید هم ساده لوح کننده، روی همه ی حقیقت ماله می کشد. آن طرف دیگر هم مردم، همان مردم خسته ی کثیف پرآلایش، بازارِ یک شهر را به هم می ریزند و من هم هنوز نفهمیده ام که این ها ندارند؟ دارند و بیشتر می خواهند؟ یا اینکه بیشتر دارند و از سر خوشحالی و هوازدگی ست که اینجوری رم می کنند؟ اگر ندارند چرا همه ی مغازه ها شلوغ است، روز به روز خیابان ها توانایی تحمل این همه ماشینِ هر روز بیشتر از دیروز را از دست می دهند، همین ماشین ها روز به روز مدل بالاتر می شوند، فقط ننه ی حسن چرخی مانده که اقل کم یک پراید مامانی زیر پایش نباشد و یک عروسک کوچولو به سامسونگ گالاکسی اش اضافه نکرده باشد و از هفت شب هفته هشت شبش را شیرینی فرانسه و پیتزا پدر خوب تلپ نباشد و با بابای حسن چرخی ... نزند. یک طرف دیگر هم این بنگاه های کسب و کار مترو که از شکلات و مسواک برقی و کیف کارت های اعتباری و لواشک و هر کوفت و زهرماری را می فروشند و دخترهایشان را به بیگاری مشغول می کنند که تن به تن مردم بمالند و بیشتر شکم خانواده را از خوردنی ها تلمبار کنند و افزون بر آن، جو بدبختی و بی پولی مردممان را بیشتر هوا بدهند. سیاستمدارهایمان در این وانفسا آفتابه به هیکل هم گرفته اند و خدایا کاش یقه ی یکی شان به دستان من می رسید و آن وقت تک تک را پاره می کردم که شاید نه تحقیر که بلکه بیدار بشوند از این خواب شهرت زدگی، جاه زدگی، حس دفاع از انقلاب و مردم زدگی. این ها سخت اند. برای من سخت اند. وقتی می بینی که الهام رفت به آمریکا با محمود، کوچک زاده برای عضو شورا نشدن فحش کشیده به پایداری ها، نماینده ی مجلسمان دریوری می گوید به یکی دیگرشان، برایت سخت است که بخواهی چیزی نگویی، لال باشی. اعتماد داشته باشی. بیشتر حزب اللهی ها فهم و شعورشان در حد دکتر عابدی است و زرنگ هایشان هم، عاقل هایشان هم برای پست و نردبان و لینک، آبروی هم را خط خطی می کنند و من روزگاری با خودم می گفتم: خدایا از همه ناامیدم، فقط نیاید روزی که از بسیجی و هیئتی و انقلابی هم ناامید شوم که دیگر دنیای تو را خیری نیست. از گرانی پول و ارز و سکه کارمان به جایی می رسد که نیرو سر میدان انقلاب می گذارند و مشتی ژاپنی را دیدم که از مترو به میدان سرریز کرده بودند و من وحشت زده از خودم می پرسیدم که الآن اینها چی فکر می کنند؟ برادر بزرگم برای یک خانه خریدن به باد رفت و این در حالی است که فرزند شهید هم هست، یعنی معاف شد، سهمیه داشت، وام میدادند بهش، سر کار گذاشتندش و من و داداش کوچیکه فکر می کنیم که اندانسرا (=بنابراین) دیگر ما دوتا که هیچکدام از این ها را نداریم باید خفه! مخدر این روزهایم یک نسل چهارم فکسنی است که آن را هم هر چند وقتی یکی میزند توی ذوقم و تصمیم می گیرم یکهو همه چیز را زمین بگذارم. دو سال است ف به م فحش می دهد و برعکس. ن با م دعوا دارد. م.ح با همه شان. در آینه که نگاه میکنم ذلت از سر و رویم می بارد. حسرت میخورم که چرا اینجوری شد؟ چرا اینجوری شدم؟ گاهی پیش خودم می گویم زود، تند سریع بروم و دفتزچه ی اعزام بگیرم بروم حوالی کردستان یا زابل تیر در کنم، یا همه چی را ول کنم و بروم جنوب لبنان، نه برای اینکه خیلی مذهبی هستم و می خواهم از فساد اینجا فرار کنم، نه، مطمئنم که آنجا که بروم از تدین خالصانه ی آن ها خوف برم می دارد، بلکه می روم برای اینکه صرفا رفته باشم. بابایم می گفت اگر در سن و سال تو بودم ول می کردم و میرفتم دنیا را می گشتم. گفتم: بابا! سربازی! به خدا در این همه مصیبت، عشق است همان خنده های مادر را .....خنده های تو را هم....

پ ن: دم یک دکه ی روزنامه فروشی از قول آقا خواندم: «ملت ایران به فضل الهی از گردنه های سخت عبور می کند.» به خدا آرام شدم.

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 25 / 8 / 1391 ساعت: 22:38

صفحه بندی