خرید بک لینک

یعنی یک روزی لازم میشود که من هم پیرهن مردانه و شلوار پارچه ای و کفش ورنی بپوشم؟ نمی دانم اما شاید من هم باید دنبال کارگاه لیوان یکبار مصرف سازی بروم. از تنهایی میترسم حتی در همین حد که همه روی زمین خوابیده باشند و من بخواهم روی تخت بخوابم. صادق حاج صمدی یک روز حرف جالبی زد. میگفت که آدم بعضی موقع ها نیاز دارد که با کسی حرف بزند و درددل کند که او هم یک واکنش «ملموسی» به حرف هایش نشان بدهد. دخترها معمولا از این جور گوشِ شنواها دارند که بخواهند برایشان اس ام اسی هم که شده تبادل درد کنند؛ اما در عوض مردها هیچ گوش شنوا و زبان لالی پیدا نمی کنند. کسی را پیدا نمی کنند در میان خودشان که بعدِ شطح پراکنی، ترس این نداشته باشند که از فردا جور دیگر نگاهشان کند، کاملا حذفشان کند، وقتی منافعش ایجاب میکند درددل ها را هرجایی کند و هزار ترس دیگر. مردها حتی نمی توانند به پدر و مادرشان هم حرفی بزنند. فقط می ماند یک آدم غریبه ای از جنس مخالف که آن را هم نه. بنابراین با اینکه صادق هشتاد و هفتی است ولی حقیقتا چیز بیهوده ای گفته. چون دست آخری باز هم فقط خدا می ماند که بخواهی درددل هایت را به گوشش برسانی که خب او هم آن واکنش ملموسی که می خواهی را تولید نمیکند. خدا به کسانی واکنش نشان میدهد که از تخت بلند شده باشند آن هم واکنشی به روش خودش. مطمئنم که احمد خالقی هم در این پنجاه و اندی از حیات منحصر به خودش، هیچگاه مادرش را پای درددل های مردانه اش ننشانده و من وقتی میبینمش که حوالی 4 و 5 بعدازظهر، تک و تنها با یک کیسه کاغذ و جزوه دارد از کده بیرون میرود در بهت فرو میروم که با تنهایی هایش چه میکند. با تنهایی هایش تا حالا چی کرده؟ دیگر که گلابی هایش انگشت به دهان و گردن کج، جلو رویش نمی نشینند که بخواهد روی تنهایی هایش را با وراجی و تحلیل بافی ها ماله بکشد. اما مردها خودشان را سرگرم خیلی چیزها میکنند که آنها را از این تنهایی ها دور کند. تنهایی تحمل پذیر نیست، مسکِّن میخواهد. گاهی مثلا بیوقت و باوقت رضا هلالی گوش میکنند. بیخود و بی جهت راه می روند. گاهی هم خودشان را غرق جایی میکنند مثل دانشکده. خودشان را به آن میفروشند. به چیزی که در آن است میفروشند و به عواقبش هم فکر نمیکنند. تنها برای اینکه به آن مسموم تنهایی باز نگردند که آن وقت دوباره لبریز و سرسنگین میشوند. حالا فرض کن که چهارشنبه شده و ساعت 4 چراغ های کده را خاموش میکنند و باید بروی. از صبح تا اینموقع هم درختی چشم باز نکرده. چه جوری باید تک و تنها تا یکشنبه... چرا سعیده لطفیان دو ترم قبل کلاسش را به جاج حسین نداد؟

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 25 / 8 / 1391 ساعت: 22:38

صفحه بندی