حالا که هومن دارد قلیان میکشد، وقت میگذارد که ذغال ها را داغ کند، کنار پنجره بگذارد و دود هوا کند میفهمم که چکار می کردم تا همین حوالی ها. اما خب او هم نمیداند که چکار میکند. یکی مثل من که از گوشه، از زاویه ای بیرون زاویه دید او میبیندش این چیزها را میفهمد نه خودش. شاید باید مرا هم کسی از زاویه ای بیرون تر میدید. حتی همین الان دارد میگوید محسن نمیدانی چه کامی هم میدهد (حالم از این واژه ها بهم میخورد). نمیدانم شاید به من هم کام میداد. آره، حتما هم کام میداد که حالا در این برزخ تمام نشدنی گیر افتاده ام. برزخ یعنی اینکه هم نباید ناهار بخوری و هم باید ناهار بخوری. هم نباید نگاه کنی و هم باید نگاه کنی. برزخ یعنی میان دو چیز، حالا چه میان دنیا و عقبا باشد چه میان این هم و آن هم. برزخ یعنی اینکه نمیبخشی یا اگر هم ببخشی فرقی با نبخشیدنت نمیکند. برزخ یعنی همین حوالی اما دور و دورتر و دورترین. برزخ یعنی میخواهم اما نباید بخواهم. برزخ یعنی اینکه تحمل باید کرد حتی لجن دریا هم به پاهای تو بوسه میزند اما من نباید...