خرید بک لینک
بیری حکایت کند که دختری خواسته بودم وحجره به گل اراسته وبه خلوت با اونشسته ودیده ودل بر او بسته شبهای دراز نخفتمی وبذله ها و لطیفه ها گفتمی تا باشد که وحشت نگیرد و موانست بذیرد از ان جمله شبی میگفتم که بخت بلندت یار بود وچشم دولت بیدار که به صحبت بیری افتادی جهان دیده وگرم وسرد روزگار چشیده و نیک و بد ازموده حق صحبت بداند و شرط مودت بجای ارد متفق و مهربان خوش طبع وشیرین زبان

تا توانم دلت بدست ارم ور بیازاریم نیازارم
ور چو طوطی بود شکر خورشت جان شیرین فدای برورشت

نه گرفتار امدی بدست جوانی معجب و خیره رای سر تیز و سبک بای که هر دم هوایی و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد وهر روز یاری گیرد

جوانان گرچه خوب و دلربایند ولیکن در وفا با کس نبایند
وفاداری مدار ازبلبلان چشم که هر دم بر گلی دیگر سرایند

اما طایفه بیران به عقل و ادب زندگانی کنند نه بر مقتضای جهل و جوانی
زخود بهتر ی جوی وفرصت شمار که با چون خودی گم کنی روزگار
گفت چنان بر این نمط سخن گفتم که گمان بردم دلش در قید امد وصید من شد ناگاه نفسی سرد از دل بر درد بر اورد وگفت چندین سخن که گفتی در ترازوی عقل من وزن ان یک سخن ندارد که وقتی از قابله خویش شنیدم که گفت
زن جوانی را اگر تیری بر بهلو نشیند به که بیری

زن کز بر مرد نارضا برخیزد بس فتنه و جنگ از ان سرا برخیزد
بیری که زجای نتواند خواست الا به عصاکیش عصا برخیزد

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 25 / 8 / 1391 ساعت: 23:18

صفحه بندی