خرید بک لینک
لبریزم از حرف هایی نگفته، از خندهها و گریه هایی رویی هم انبار شده.
باید ببارم، مثل ابر پاییزی ولی دیگر توان باریدنی در من نیست.
روحم به مانند ابر سیاهی میماند که هر لحظه امکان باریدنش هستولی حسی در درونم با آه و ناله فریاد میزند که هرگز نخواهم بارید.
من نیز نمیخواهم بی هوده پی دلیلی برای باریدن باشم,چون میدانم لحظه به لحظهای عمر من دلیلی هست برای باریدن.
نه... من هنوز انقدر ناتون نیم ...

"نا امیدی بد دردیست، شاید هم دردیست لاعلاج"

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 26 / 8 / 1391 ساعت: 2:38

صفحه بندی