شبانگاهان وقتی تاریکی فرا گرفت همه جا را بدان که من بیدارم همهٔ فکرم توئی به مانند مهتابی روشن در تاریکی شبهایم میدرخشی روز را با فکر تو شب میکنم شب اما، با یاد تو شب نیست من، خود را از یاد برده ام مجذوب نگاه تو مانده ام بودو نبودم در نگاه توست آن طرز نگاه آن دو چشم گیرا... خوابی یا بیدار، نمیدانم از آن روز جز نگاه تو هیچ نمیدانم در نگاه تو به عشق رسیدم جز نگاه تو هیچ نخواهم