امشب چو شمع, گریه کنان قصه میکنم میسوزدم اگر چه زبان, قصه میکنم از عهد بی ثبات تو و عمر خویشتن با موجهای آب روان قصه میکنم
رفتی تو چون بهار و من افسانۀ ترا با برگهای زرد خزان, قصه میکنم اشکم فسانه گوید و لب همچنان خموش بی گفتگو ببین که چسان قصه میکنم چون قصه گوی پیر بهر کوچه میروم جور ترا به پیر و جوان قصه میکنم "فانی" ز دست این دل رسوای خویشتن دارم غمی که با تو نهان قصه میکنم