خرید بک لینک

کم کم داشتم همه لذتای زندگیمو از دست میدادم و همه چی برام مات میشد ... این اواخر با همه دخترایی که دوست شدم فقط سرد بودمو خیلی آرومو بی توجه و همه با پای خودشون میومدن و میرفتن ! زندگی برام خیلی بی معنی شده بود و هروز مثله هروز میگذشت... دیگه توجهی به حرفای آدما نگاهاشون نداشتم ... مصرفمم بالا رفته بود روزی 7 یا 8 بار و هروز تقریبا تا پای مرگ میرفتم ! زندگیم از هم پاشیده بود قیافم داد میزد که دارم میترکم از تو و هرچی بیشتر میگذشت احساس میکردم مرگ داره بم نزدیک تر میشه ... دیگه اون آدم گرم نبودم سلام هم نمیکردم لبخند هم نمیزدم و گاهی بی خود اشک میریختم ! خود زنی میکردم تاتو های مختلف همه جای بدنم ... از دردش لذت میبردم ! اوجه لذتم شده بود فقط و فقط قلیون کشیدن و موزیک و گاهی هم دوره همی های شبونه که با کارای نا خواسته گاهی حاله همرو بد میکردمو میبردمشون تو فکر ! دیگه گوشیم همون استفاده ی همیشگی ینی ساعت هم نداشت خیلی وقت بود شارژش نمیکردم نه برقی نه پولی ... مثله اینکه ایرانسلم حالمو میفهمیدو دیگه اس های کــــس شعری که همیشه میدادو نمیداد ... حتی رقص یه دختر کاملا لــخت هم برام هیچ معنایی نداشت نمیتونستم بفهمم بزرگترین لذت آدما که هم خوابیه اصلا چه معنی میده ! یاده اون موقع ها و سکــــ ــ س هایی که داشتم می افتادم و میگفتم ینی چی ؟ چه دلیلی داره این کار ! چرا این لذتی که اون موقع شاید دنبالش بودم الان بی معنی شده برام ؟! ساعت های زیادی مینشستم یه گوشه و فقط فکر میکردم به هیچ ! دیگه مهم نبود موهام چه حالتی داره اون سشوار معروف کجی که همیشه بین دوستام معروف بود هم نمیکشیدم ! اینقدر لاغر شده بودم که از کنار اصلا معلوم نبودم ! وقتی خوشبخترین آدم بودم که مصرف میکردم ! اجیم ( م ) که واقعا دوسش داشتم برام منی و مفهومی نداشت نه خودش نه حرفاش نه حسه دوس داشتن که حتی این آخریا اس داده بود یه داداش داشتم دوسم داشت حالا میخواد سر به تن آجیش نباشه ! دسته خودم نبود واقعا خراب بودم مصرفم رفته بود بالا همه چیو از خودم گرفته بودم دیگه سر کار هم نمیرفتم خیلی کم به اصرار و مشتریا مخصوصه خودم ! برام فرقی نمیکرد تو خیابون لختم یا لباس تنمه یا چی تنمه ! گاهی مینشستم یه جایی جوری که همه فک میکردن گدامو کلی پول دورم بود وقتی بلند میشدم ... الان به هیچکدوم از این کلمه هایی که اینجا نوشتم هم حسی ندارم فقط از ذهنم میانو تا میام فکری کنم دربارشون مینویسمشون هرچند اصلا نمیتونم به هیچ چیزی فکر کنم ! خودم داشتم گوره خودمو میکندمو توش کم کم راضی به دراز کشیدن بودم و گاهی زیر لب زمزمه میکردم الان فقط 2 تا راه داری یا اینکه همین الان تمومش کنی یا بذاری خودش تموم شه ... با افعاله گذشته نوشتم همه ی متنو با اینکه حاله همین روزامه که فردایی که شاید نباشم که بعید هم نیست این بشه داستان زندگیه مردی که همیشه ضعیف بود در برابر یه چیز و جلوش به زانو در اومد ! فک کنم همه ی مخاطبام بدونن تا الان که من یه معتــاده کاملا بی مصرفم ! هرچند دیگه مخاطبی هم نمونده فقط چند نفره خاص ! یه من یه زهرا یه سحر ! و داریوشی که میخونه :

اینک زیر نور افکن... اوجه شعره من ! آخرین پرده قصه قصه ی مردی که غرورش را رها نکرده... هرچه،هرچه که بود،مثله فانوس گرمو روشن بود مثله هیچکس نبود،شبیه من بود... شبیه من بود! چون پرنده اگر لرزیدم زیر باران اگر ترسیدم وحشتم را به تو بخشیدم سقوطم را به چشم دیدم تا فهمیدم چه دل شکن بود این راهه من بود این راهه من بود... این راهه من بود... این راهه من بود... صد آه اگر کشیدم سایه ای را سر نبریدم صد بار اگر بوسیدی من هزاران بار بوسیدم... زخمه چینه پیرهن هدیه ی دوست وقت رفتن بود... هرگز بر نگشتم این راهه من بود... این راهه من بود... این راهه من بود... این راهه من بود... خوابه خوبه بی قفص بودن بی تو رفتن با تو برگشتن خوابه خنده لحظه به لحظه آخره خون تهِ شکنجه... این تمامه خوابه وطن بود... این کاره من بود... این کاره من بود... در هم بودم بر هم بودم اما خوده خودم بودم... در هم بودم بر هم بودم اما خوده خودم بودم... ساده بودم شبنم بودم زخمه گل را مرحم بودم کارم از نو سر زدن بود.... این راهه من بود... این راهه من بود... این راهه من بود... این راهه من بود... صد آه اگر کشیدم سایه ای را سر نبریدم... صد بار اگر بوسیدی من هزاران بار بوسیدم... زخمه چینه پیرهن هدیه ی دوست وقته رفتن بو... هرگز بر نگشتم این راهه من بود این راهه من بود... این راهه من بود... این راهه من بود...

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 26 / 8 / 1391 ساعت: 13:34

صفحه بندی