خرید بک لینک

به او بگویید...

آری به او بگوئید...

بگوئید که من...

تا ابد در کنارش می مانم...

به او بگوئید که همیشه به یادش هستم...

به او بگوئید که فقط او را می پرستم...

به او بگوئید که بدون حضورش من هم نخواهم ماند...

به او بگوئید که تمام خاطراتم با یاد اوست...

به او بگوئید که روزی دستانم را به دستانش می رسانم...

جدایی

اگر احساس میکردی غم و درد جدایی را

به او هرگز نمی دادی سراغ آشنایی را

اگر بیدار می بودی شبی را تا سحر ای دوست

به ما هرگز نمی گفتی کلامی از جدایی را

اگر عاشق نمی گشتی برآن چشم سیاه او

به خود هرگز نمی دیدی بهار آشنایی را

نشانم گر نمی دادی محبت را به رویی خوش

ز دل هرگز نمی بردی شرار از خود نمایی را

من آن آهوی بی تابم که می تازم بر این صحرا

چونان تازم در این صحرا که دریابم رهایی را

اگر ، از اشک ،رخ مارا کنی یکدم نظر از دور

به خورد خود نمی دادی شراب بی وفایی را

اگر دانی که هجرانت چه کرد با این منه تنها

به من هرگز نمی کردی چونان بی اعتنایی را

اگر رنجیده ای از من ،ببخشا عاشق خود را

من ،این گفتم ولی هرگز نمی بخشم

کاش گذر زمان در دست من بود تا لحظه های با تو بودن را آنقدر

طولانی میکردم که دیگر برای بی تو بودن وقتی باقی نمی ماند ...

آسمان وقف نگاهت گل من مانده ام چشم براهت گل من

هر کجا هستی و باشی گویم که خدا پشت و پناهت گل من

هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره


تو چشماش زُل بزن


تا عشق را تو چشماش ببینی،


اگه نگات کرد


عاشقته ِ،


اگه خجالت کشید


بدون برات میمیره،


اگه سرشوانداخت پایین و یک لحظه رفت تو فکر


بدون که بدون تو میمیره


و اگر سرشو انداخت پایین و خندید و حرفوعوض کرد


بدون که اصلا دوست نداره.

شعر جالب سارا خانم که نمیشناسمش...

از زمان جداییها میگذرد چند ماهی

قسم به موی سیاهت نداشتم دگر راهی

رفتم که نبندند به پای من چیزی

بگو که هنوزم یادی از ما میکنی گاهی؟

سخت است که ندانم دگر کجایی

من به یاد چشم سیاهت میکشم اهی

دلم برای دیدن دوباره ات تنگ است

باورم نیست که نمیکنی به چشمانم نگاهی

این عشق ز یادم میرود این رسم زمانه است

فقط خدا کند که بیفتد گذار تو به من گاهی.....

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 26 / 8 / 1391 ساعت: 13:37

صفحه بندی