خرید بک لینک

سلام خوبین

راستی عیدتون مبارک

امروز خونه ما نزری داشتن البته تمامه اقوام داشتن

دیشب خاله کوچیکه زنگ زد نصفه جونم کرد گفت می خواد بیا یعنی دلم می خواست از بالا خودمو بندازم پایین

خدایی قرار بود یکی از دوستام بیاین خونمون بخاطر اونا هیچ کس رو دعوت نکردیم

تازه خانم کم نیاورد گفت تا ببینم میایم

خلاصه به مامان گفتم اگه اون بیاد من برمی گردم

صبح دیدم بابا اقوام چقدر خوب شدنهمه زنگ زدن که بیاین ما نزری داریم

دیدم نه بابا ذاته تغیییر نکرده فقط فوضولی مفت خوریه گل کرده

خلاصه کلام تا ساعته ۱۱از دست قومه تاتار خلاص شدیم

ساعته ۱۱ دیدیم خاله یکی به اخری فرزندانش رو فرستاده بود که کباب میل کنن

منم به رویه مبارک نیاوردم که تمام شده خودشون فهمیدن رفتن

واقعا ما بدبختیم از دسته اقوامالبته بماند همه اش مامانم ها ها

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 28 / 8 / 1391 ساعت: 17:10

صفحه بندی