سلام داریوش wanted هستم به یک پاپ خون نیازمندیم برا همکاری-------- جهت هماهنگی با این شماره تماس بگیرید محمد SOO278 09370175107
قبلش از خودم میپرسیدم تحمل کدومش سخت تره: مرگ یا درد؟ نه از انهایی نیستم که وسواس فکری دارند یا تا اینکه چیزی مثل یک جراحی بزرگ یا کوچک پیش بیاید نگران شوند و سوال های احمقانه بپرسند که مبادا بمیرم! گرچه منکر نمیشوم که به همین سوال ها هم فکر کردم اما نه به این عنوان که خودم را بترسانم. حتی توی دفترم چیزی شبیه وصیت نوشتم( تکرار میکنم احمق نشدم) ، فقط برای اینکه برایم جالب بود اگر مروری روی زندگی کنم و بخواهم ان را جمع و تفریق کنم کجای ان قرار میگیرم. نتیجه جالب بود :یک عالمه فیلم و کتاب قرضی ،یک عالمه جای مخفی ، خیلی کارهای نکرده و بدتر از ان حرف های نگفته. مثلا نوشته ام:
1) کتابا و فیلم های زانیار زیر تخته.خودش لیستشو گرفته ،بهش پس بدید و روش بنویسید برسد به دست نخبگان .
2)ساعت سرور زیر تخته ،بهش پس بدید.
3)دفترای یاداشتم توی جاکفشی توی کتابخونس.اولی و دفتر ابیه بیشتر خاطرات دوستی هام و حرف ها،ترسها و درد دلهامونه.اونا رو بدید به رزا.بقیه رو لطفا نخونید. چون پر از احساسات لحظه ای و حرف هاییه که بعدا از نوشتنش پشیمون شدم. و........
به خودم گفتم، مرگ وقتی بیاد من نیستم پس میشه تحملش کرد، و ادم هرچقدر کم تحمل ،درد رو تحمل میکنه.پس مشکلی نیست.
وقتی با یک عالمه درد به هوش اومدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که تحمل درد خیلی سخته، نمیتونم تحمل کنم.مدام میپرسیدم امشب کی تموم میشه!انگار برامدن افتاب قرص مسکن بود که دنبالش بودم.
هنوز اونقدر نگذشته اما باید اعتراف کنم ادم ها فراموشکارند،ان همه درد را چطور فراموش کردم.
پیشونی
پارسال انقدر در فکر رفتن بودم که واقعیت را از دست دادم. رفتن برایم یک نیاز مبرم و فوری بود که باید هرجوری شده رفعش میکردم.اینکه خودم کجا قرار دارم و به کجا میتوانم برسم.با انکه زیاد درس نمیخواندم اما انتظار زیادی از خودم داشتم، وقت های درس خواندن هم مدام حواسم پرت بود ، از خودم میپرسیدم دارم راه درست را میروم یا نه، اینکه اگر راه دیگری میرفتم به کجا میرسیدم و....این سوالها دیوانه ام میکرد.من از ان ادم هایی هستم که تصمیم گرفتن مثل ماهی گرفتن برایم سخت است اما وقتی گرفتم سفت و سخت به ان میچسبم. حتی تا لحظه اخر که رفتم سر جلسه کنکور مطمان نبودم که این چیزی است که میخواهم. خوشحال بودم که بالاخره ان همه تردید به ناچار تمام شد و من توی راهی قرار میگیرم که باید. قبول نشدنم برایم شبیه مرگ بود.خط بطلانی روی رویاها و شروع دوباره همه ی تردیدهایم.تابستان پارسال شبیه جهنم بود ،چون من هنوز توان تصمیم گرفتن را نداشتم.الان که به ان روزها فکر میکنم میبینم که چقدر دوستم داشته اند که این همه تحمل میکردند.چون من یا در حال جق جق کردن بودم یا گریه کردن.من دوباره تصمیم گرفتم ،باز نه برای اینکه دنبال چیزی بروم که میخواهم ،چون ادم ترسویی هستم و عوض کردن موقعیت وسواس زیادی میخواهد. بر مبنای موقعیتی که داشتم و خودم را به ان راضی کردم.پاییز و زمستان بدی بود.بیشتر روزهایش خستگی ،ترس،دلهره، اضطراب، مادر ندیدن ها و حرف نزدن ها بود. با خواهرم تپیده بودیم توی یک اتاق و تمام زندگیمان همین شده بود.شبیه تارک دنیاها شده بودیم.همش میترسیدیم نکند سرما بخوریم و عقب بیفتیم، نکند فردا دیر از خواب بیدار شویم یا ظهر زیادی بخوابیم.نکند...نکند... . روی جدول برنامه ریزی ماه اخرم که همراه تقویم روزها روی دیوار زده ام نوشته ام: حتی یک روز هم غنیمت است. و این من را هم میخنداند هم میگریاند. یک روز چطور میتواند همه ی زندگی من را عوض کند.هنوز که هنوز است نتوانسته ام ان را از روی دیوار بکنم. حتی یک روز... حتی یک روز... .خواهرم میگوید اگر جواب بیاید و خوب باشد همه ی این ها خاطره ی خوب میشوند. و من از خودم میپرسم پس خاطره قایم به ذات خوب یا بد نیستند.بعدهاست که مشخص میشود خوب یا بدند.
به هرحال من بار دیگر منتظراتفاقی هستم که مسیر زندگیم را عوض میکند.فقط چند روز دیگر.هیچ چیز به اندازه پارسال به من یاد نداد که گاهی زندگی چقدر غیر منتظره است! من روی همه ی جزوه هایم مینوشتم یعنی سال دیگه چی میشه؟کجا هستیم؟ و هیچ کدام از ما نمیدانستیم رزا میرود تبریز،پریسا قم، نسیم می افتد تهران و سرور گرمانشاه، شیلان هم میرود همدان ،نامزد میکند، زکیه عقد میکند ، رزا عروسی، من و سحر هم همین جا میمانیم. ان روزها توی چشم خیلی ها با اینکه دوستم داشتند و خوبیم را میخواهند اما چون خودشان تجربه ی ارشد داشتند میخواندم که فکر میکنند من نمیتوانم. مطمان نیستم که توانسته ام یا نه. اما به شهادت شما که روایت من را خواندید تمام تلاشم را کردم.الان نتیجه چندان نگرانم نمیکند و من خیلی ارام و صبور منتظرم ببینم این بار کجا قرار میگیرم.
یاد باد
قبلا ترها وقتی کسی میگفت که این اهنگ یا ترانه خاطره انگیز است درک نمیکردم. اما حالا وقتی سراب رد پا را میشنوم ،یا ای کاروان لیلای من کجا میبری یا سلام ای کهنه عشق من ستار ، یا بزن بارون و خیلی اهنگ های معین و قمیشی ،یا اهنگ های مهستی من را یاد ادم هایی میاندازد که دوستشان دارم. و باز یادم میاندازد مسیر زندگی ما ادم ها چقدر از هم جداست.وقتی سخت عادت میکنی یکدفعه کسی یا چیزی را از تو میگیرند. ما همیشه ساده بازی میکنیم.جایی قایم میشویم که دیر یا زود همدیگر را پیدا میکنیم ولی هیچ وقت همدیگر را از دست نمیدهیم. ما ادم ها این طوری هستیم.
پ.ن: اینجا نفس های اخر را میکشد.
برچسب:
نویسنده: داریوش تاجمیری