خرید بک لینک

از کجا باید بگویم یا اصلا از چی ! من هنوز منم و بقیه چیزها هنوزبقیه چیزهاست با کلی تفاوت در ان. من روزی از خیابان شهرم ( که مخففا به ان سنهمیگوییم به معنی سنندج) گذشتم و به اندازه دنیا دلم گرفت. دیوارهای اتاقم فقطدیوار نبودند ،بلکه حصار و سیم خارداری بودند که انگشتانم را میخراشیدند.از همهچیز دلگیر بودم.این اتفاق وقتی بیشتر تشدید شد که همه ی ادم هایی که میشناختم،جایی دنبال زندگی جدیدشان رفته بودند و من مانده بودم و گذر از کوچه ها و خیابانهایی که هر لحظه اش را میشناختم.حالا قرار است خیابان هایی را طی کنم که هرگز قدمرویش نگذاشته ام.اتاقم که همیشه بهترین تنهایی هایم را بپا کرده را پسر خاله ام باان نگاه کودکانه اش به خاطر یک سیستم همیشه ویروسی با عملکرد خیلی کند،یک تخت خواببا تشک طبی ، میز تحریر و یک راحتی ویک قالیچه و یک میز تحریر وقت نشستن روی زمین،قصر میخواند.با اینکه گاهی خسته ام میکرد اما به خاطر برپایی تشریفات تنهاییمدوستش داشتم. به خصوص خیالم راحت بود که مامانم پشت دیوار اتاقم ارام خواب است وقبلش هم به من تایید کرده که ساعت را برای 6:45 کوک کنم.

اما حالا دارم همه ی اینها را جا میگذارم. توی انتخابم دقیق حرف هایدوستی توی گوشم تکرار میشود که ببین خودت چی دوس داری.حرفی که بیشتر از هرچیزیکمکم کرد.من همیشه خودم را اخر میگذارم و اگر مادرم... اگر پدرم... اگر...اگرمیکنم.انتخابم را کردم و با انکه همیشه حتی بعد از انتخاب هم تردید دارم راهبازگشتی ندارم.الان هم پشیمان نیستم فقط یک جورهایی از مسیر تازه ام میترسم.از ادمهای جدید،خوابگاهی که هیچ گاه تجربه نکرده ام،شروع مجدد درسی که شش ماه کامل بعداز کنکور نخوانده ام و...و خوشحالم کهخیلی چیزها و خیلی کس ها را جا میگذارم و نگران کسانی میشوم که دوستشان دارم.حتیمادرم هم پنهان نمیکند و میگوید اگر تو بروی ،من!!!!!!یا از همین الان گاردهایمادرانه گرفته است که تنهایی هیچ جا نروم، با کسی دوست نشوم،گم نشوم،و...و...و....اما من...

حالا وقتی من میروم جای خالی من را یک ساعت کوکی پر میکند.

هیچ اتفاقی دوباره روی نمیدهد

و نخواهد داد، از این رو

بی زبر دستی زاده ایم و

بی چیرگی خواهیم مرد

ای زمان گجسته ،چرا

با بی تابی بی جا ،در می امیزی

هستی،پس بایذ بگذری

میگذری،همین هم زیباست (ویسواوا شیمبورسکا)

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 28 / 8 / 1391 ساعت: 17:14

صفحه بندی