خرید بک لینک

خیلی ساده نبود.روزی از خواب پا شدم و دیدم جای خودم نیستم.هیچ کدام از ادم هایی که روزی باهاشان خودم را میشناختم اینجا نبودند. و من باید بین ادم هایی که ذره ای اعتماد بهم نداشتند دوباره خودم را تعریف کنم. این خیلی هم اسان نبود. بنابراین اولین حسی که پیدا کردم بی هویتی بود. من همیشه خودم را با ادم های خاصی و جاهای معدودی میشناختم. حتی گاهی هیچ زحمتی نداشت خودم را معرفی کنم ،چون کسی که کنارم بود،شبیه من بود این کار را به جای من میکرد.

اما اینجا خیلی بزرگتر از تصورات من بود و من غول بزرگی بودم که مثل یک جوجه پوست تخم مرغ کوچکی که تویش جا خوش کرده بودم شکسته شد. برای همین هر روز به کسایی که من رو میشناسند زنگ میزنم ،فقط برای اینکه اعتماد کوچکی به خودم پیدا کنم برای ادامه راه.اما اینجا کمتر با کسی حرف میزنم. ادم دیگری شده ام.

پ.ن* من خوبم ، هر روز عصر و اخر شب دلم شدید میگیرد اما این در مقایسه با طول روز که چیزی نیست. اگر هم هست :خب که چی!

پ.ن* گاهی وقتی مطمانی به چیزی فکر نمیکنی ،کسی غافلگیرت میکند و تو را به یادش می اندازد. هر چقدر هم خود را از ادم ها و حرف ها و خاطره هایشان دور کنی. من به یاد چیزی نیستم.هستم؟

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 28 / 8 / 1391 ساعت: 17:14

صفحه بندی