خرید بک لینک
سلام مادر

حال شما چطوره ؟ شیوا و شاینا چطورند/ به شاینا غذا دادی ؟ می خواستم خاطراتم از خانه بیگانگانی که در اصل کمپی است را برایت بگویم .

شب اول وقتی همه در خواب بودند من بیدار بودم . اروشا وآیسان شصت خود را می خوردند . همه شاد بودیم .وقتی من سوسک های مرده را روی پیشانی بقیه گذاشتم و بقیه را بیدار کردم همه داد کشیدند مخصوصا آیسان . او داد می کشید بعد از اینکه همه خوابیدند با کمی چوب وبرگ سایه دراکولا درست کردم و کمی توت روی صورت همه پاشیدم .فردا صبح آن روز برای صبحانه کدو تنبل درست کردم همه ترسیده بودند و من هم برای دوستانم داستان ارواح را تعریف می کردم راستی شب قبل من پارچه سفیدی برتن کرده بودم و بعد هم صدای روح در می آوردم کووووآآوووووآآ.

تاریخ انشا ۲۶/۷/۹۱


برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 18 / 9 / 1391 ساعت: 18:29

صفحه بندی