سلام داریوش wanted هستم به یک پاپ خون نیازمندیم برا همکاری-------- جهت هماهنگی با این شماره تماس بگیرید محمد SOO278 09370175107
سلام بر دوست با ارزشم
خوشبختانه چون اخیرا با هم بودیم و از رو به راه بودنت با خبرم، بدون پرسیدن حال و احوال و بدون هیچ مقدمه ای می رم سراغ حرفی که توان حظوری مطرح کردنش رو ندارم. حالا چرا ندارم؟ اینم می گم.
دوست من نمی دونم متاسف بشم یا متعجب؟ سرخورده بشم یا ناراحت؟ هیچ راهی به جز مشورت نمونده. به تنهایی قادر به یافتن راهی برای حفظ با ارزش هایمان نیستم. هنوز با گذشت زمان و انجام ندادن کاری به جز سپردن به موجود بزرگوار زمان، لحظه هایی که باهات می گذرونم دردناکن. تا حدی که خواب و آسایش مقطعی رو از چشم هام می برن. نمی دونم در مقابلش چه کاری می تونم انجام بدم؟ جنسش از تنفر نیست از حسادت یا همه اینها. خروشی از یادآوری تجربه ای که خودم رو توش شکست خورده می دونم. آره شکست خورده ای که نه تنها اشتباه فهمید بلکه اشتباه عمل کرد، و تو خوب می دونی که هیچ کس به اندازه خود آدم در حالات خویش مقصر نیست. اگر به دنبال دلیل و برهان بروی در سئوالات بی جواب گم میشی، اگر رهایش کنی و آنجور که هست ببینی و بپذیری، باز هم همه لحظه ها و افکار، خودشون رو وقفش می کنند که از عادت نیست، از شدت علاقه ست. اینگونه فقط به تو می گویم و یاریت رو می طلبم تا در هدف گذراندن لحظاتی لذت بخش با اشخاصی که به یقیین لایقند، برایش موفق شوم.
یادته که بهت گفتم "دردودل رو از زندگیم پاک کردم"؟ مطمعنم یادته. می دونم که حال و روز من برات مهم و روت تاثیر گذارن، ولی تونستم تو این مدت در شناختنم به یقین برسم و بپذیرم که برای نزدیکانم، آدمی هستم بدون پرده و مخفی کاری. عزیز جان باید بهت بگم وگرنه چیزی جز پنداری خیانت گون نمی بینم.
در دو سه ماه گذشته همیشه می خواستی به هر روشی که بشه من رو درک کنی و اگر بتونی، کاری انجام بدی. ولی عزیزم، درسته که این راه رو به تنهایی شروع نکردیم ولی ناگه، قافلگیرانه به تنهایی نا خواسته ای پرتاب شدم که همواره از رو در رویش هراس داشتم تا جایی که وجودش رو منکر می شدم. به گمونم که همین انکار بود در پیش تجربه افیون. برای نگه داشتنم به هر چیزی چنگ زدم، حتی به تهمت و افترا، کثافت و پستی، به ... . افسوس که به جای شریک کردن تنهایی حقیقیم، با طلب کمک عزیزانم سعی در نابودیش داشتم. دریغا که آن تنهایی چیزی به جز من نبوده و نیست. و من خواهان پر کردن خود با شما بودم.
حال می فهمم که کجا بودم به کجا رفتم به کجا تبعید شدم و حتی اکنون کجایم؟ جایی نیستم به جز رانده شده از آغوشی امن و به خیالم مطمعن و ماندگار. آری برداشت و تصوراتی رویاگون که حاصل افکار اسطوره ایم - افکاری چون، یافتن تکه ای افسانه ای و خاص تا با یکی شدنمان دنیا رو در پس زمان پودر کنیم، کشف کنیم و کشف بشیم، بسنجیم و سنجیده بشیم و حتی بچرخیم و چرخانده بشیم - چون ناجی تازه پیدا شده عوض نجاتم، غرقم کرد. نمی خواهم اشتباهاتم رو توجیه کنم، با اعتراف به اشتباهاتم اینگونه می بینم. تو را محرمی می دونم که با وجود ترک بیان حالات درونیم، آن ها را برایت می نویسم. حال که حرف به اینجا رسید، می خوام اعترافاتی کنم:
خواستار قطع کامل رابطه مان شده بودم، صرفا به خاطر زجر و رنجی که با حرف های کنجکاوانه تشنه ام به او می بخشیدم. در پی اش پذیرش بدون تلاش محسوسش، تنهایی ام رو قطعی کرد تا حدی که افکاری چون، "آن همه افراد با ارزش و لایق، من یلاقبا به کجای آنها جا می شوم که آخر منتظر تلاشش بمانم؟" یا اینکه"مدتی قبل از پیشنهادش توانسته بود جایگزینی برای زمان هایی که با من می گذراند ایجاد کند، دیگر چه جای انتظار تلاش می بینی؟" اینها نا امید و دل زده ام نمی کرد. چون تحمل درد تنهاییم نسبتا بیشتر و با داشتن وابستگی کاملم، حمل باری به نسبت سنگین تر، شادی در پیش دارد که به صد تا از ناراحتیشان می ارزید.
هر چه بود، هر چه گذشت، زمان هایی بود خوش و آرام بخش. تا حدی که این تلخی، توان کمرنگ کردن اثر آموزه ها و پیشرفت هایم رو نداشت و نداره. اما حال، حال است، هم اکنون، نمی دونم با کدام طلسم یا جادو تسخیر شدم که توان گذراندن لحظه ای رو بدون آن افکار گاه خوب و گاه بد نمی بینم. با تسلیم کردنم به گذر شب و ورود روز، ورود شب و گذر روزِ دیگر نه تنها کاهشی هویدا نشد، بلکه اشتیاق و کششی درونی به نسبت افزونتر تسخیرم کرد. نمی خوام خودم رو مجبور به کاری کنم، صمیمانه خواهان نگرشی عقلانی و افکاری مدرنیسم بدون هیچ نوع اوسطورة به تاریخ پیوسته ای هستم. خیلی چیزها رو می دونم و در مقابل خیلی چیزهارو هم نمی دونم و چون دانسته هایم مغلوب ندانسته هایم شده جایی برای عقلانی زیستن نمانده.
هیچ هدفی در پیوست تقدیم نشده به جز اعلام فریادی درون زا به تنها کسی که ارزشش رو دارد. نمی دونم جایی برای فریاد خاطر خواهی و طلب پوزش مانده یا نه؟ این رو ازت می پرسم، چون تنها کسی که در این جو شلوغ و پرمنفعت، عالمی آگاه و گوشی شنوا برایم هست، تویی. آیا جایی برای حل و فصل گذاره های گذشته مانده؟ در خواستنش شکی نمی بینم، نخواستنش شرط نیست، تنها شرطش خواستنت است. در این شب شوریده زار به دنبال ستاره ای راهنما می گردم تا یکی از دو دلم رو از مسیر مشرق و دیگری رو از مسیر مغرب بازگرداند و من کامل رو به سمتی که صلاح می داند ببرد.
با عرض پوزش هم به خاطر تلف اوقات و هم تلخ اوقات. همواره دوستتان دارم و با یادتان می بالم
نوشته ایی از دوست عزیزم صادق
برچسب:
نویسنده: داریوش تاجمیری