خرید بک لینک

هست شب

هست شب، یك شب دم كرده و خاك

رنگ رخ باخته است .

باد - نو باوه ی ابر - از بر كوه

سوی من تاخته است .

***

خون سرد

هست شب، همچو ورم كرده تنی گرم در استاده هوا

هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده یی راهش را .

با تنش گرم،بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ -

به دل سوخته من ماند .

به تنم خسته، كه می سوزد از هیبت تب ،

هست شب . آری شب

***

من از این دونان شهرستان نیم

خاطر پر درد كوهستانیم،

كز بدی بخت، در شهر شما

روزگاری رفت و هستم مبتلا!

هر سری با عالم خاصی خوش است

هر كه را كه یك چیزی خوب و دلكش است ،

من خوشم با زندگی كوهیان

چون كه عادت دارم از طفلی بدان .

*****

به به از آنجا كه ماوای من است،

وز سراسر مردم شهر ایمن است!

اندر او نه شوكتی ، نه زینتی

نه تقلید، نه فریب و حیلتی .

به به از آن آتش شبهای تار

در كنار گوسفند و كوهسار!

*****

به به از آن شورش و آن همهمه

كه بیفتد گاهگاهی در رمه :

بانگ چوپانان، صدای های های،

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای !

زندگی در شهر، فرساید مرا

صحبت شهری بیازارد مرا ...

زین تمدن، خلق در هم اوفتاد

آفرین بروحشت اعصار باد

برچسب: نویسنده: داریوش تاجمیری تاريخ: 13 / 6 / 1391 ساعت: 2:29

صفحه بندی