دیروز داشتم تو خیابون راه میرفتم دیدم که تصا دف شدیدی شده رفتم جلو شاید بتوانم کمکی بکنم نمیدونی چه افتضاحی بود دوست خودم رو در یکی از اون ماشین ها دیدم که با دختری بود و سر اندر پا خون بود بعد از این که اون ودختره رو بردیم بیمارستان بعد فهمیدم داستان چی بوده دوست من ودختره هم دیگه رو می خواستند اما پدر دختره به دلیل اینکه پدر دختر از دوران حجر بوده با بیرون رفتن اون دوتا برای اینکه هم دیگه رو بشناسند مخالفت می کنه و پسر ودختر برای بیرون رفتن مجبور به این میشن که با ماشین پسر به بیرون برند اما تو خیابون بابای دختره اون ها رو میبینه و اون ها فرار می کنند که باعث تصادف ومرگ پدر دختر میشه من میتو نم هزار تا از این داستان ها با مدرک و دلیل واقعی بودن برات بنویسم حالا با تموم این داستان ها تعصب چیز خوبی است؟!!!!!!!!!!!
برچسب:
نویسنده: داریوش تاجمیری
تاريخ: 13 / 6 / 1391 ساعت: 2:31